نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

پایی به پای دشت‌نوردم نمی‌رسد

گردی به گرد بادیه‌گردم نمی‌رسد

حال مرا شنید و نپردازدم به حال

دردم به او رسید و به دردم نمی‌رسد

داند مریض خویشم و آسوده خوانَدَم

من در گمان اینکه به دردم نمی‌رسد

باد خزان گلشن خویشم جدا ز تو

آفت به باغی از دم سردم نمی‌رسد

خون گریم از غم تو و داغم که هیچ رنگ

از اشک سرخ بر رخ زردم نمی‌رسد

مشتاق درد نامه عشاق خوانده‌ام

افسانه‌ای به قصه دردم نمی‌رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس تنهایی و غم خودش را به تصویر می‌کشد. او می‌گوید که هیچ چیزی نمی‌تواند به عمق درد و رنج او برسد و حتی حالش نیز به دیگران نمی‌رسد. او خود را بیمار می‌داند و به رغم اینکه در ظاهر خوب به نظر می‌رسد، در واقع در درونش گلی از غم و اندوه شکوفا شده است. شاعر به عشق و دلتنگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که برایش هیچ داستان یا یادداشتی از عشق و درد دیگران نمی‌تواند او را تسکین دهد. در نهایت، او به حس پژمردگی و غم عمیق خود اعتراف می‌کند که از اشک‌هاش بر چهره‌اش ظاهر می‌شود.