شمارهٔ ۱۲۶ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از آن غم را دل ما خانه باشد
که آن جغد است و این ویرانه باشد
بمن شد آشنا ناآشنائی
که از هر آشنا بیگانه باشد
نیم مرغی که در دام تو او را
خیال دام و فکر دانه باشد
کجا جویم می وصلت که این می
نه در مینا نه در پیمانه باشد
پس از مرگم ز حسرت سوزد آنشمع
که خاکش تربت پروانه باشد
شبی باشد مرا از روز خوشتر
که زلفت در کفم چون شانه باشد
از آن شد بسته زلف تو مشتاق
که آن زنجیر و این دیوانه باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و غمناک خود میپردازد. او به جغدی اشاره میکند که نماد غم و ویرانی است و دلش را همواره ناآشنا و بیگانه میبیند. احساس اسارت و تعلق به همه چیزهایی که او را محاصره کردهاند، به تصویر کشیده میشود. او به دنبال وصالی میگردد که احساس میکند نه در شراب و نه در ظرفهای آن پیدا نمیشود. شاعر به سوزش حسرت خود پس از مرگ اشاره میکند و میگوید که شمعی که او را میسوزاند، به خاطر عشقش به معشوق است. شب را نیز بر روز چیره میداند زیرا در شب، حضور زلف محبوبش را در دست دارد. در نهایت، او خود را مشتاق و دیوانه میبیند که به زنجیر زلف محبوبش گرفتار شده است.