نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)

دل چرا چون شمع جز آه سربارش نباشد

گر به آتش پاره‌ای چون خود سروکارش نباشد

کی گلی از گلبن مقصود هرگز چیده دستش

هر که از شاخ گلی درپای دل خارش نباشد

بیدلانرا نبود از بیم جفایت نیست بیجا

کس چه اندیشد ز سنگ ار شیشه دربارش نباشد

در تب هجرت به کنج گلخنم افتاده بیکس

همچو بیمار غریبی کو پرستارش نباشد

نیست بیجا گر بدل کردم بکین مهر و وفا را

سنگ از آن گوهر بود به کو خریدارش نباشد

صیدگاه کوی او را گشته‌ام صدره سراسر

آشیان گم کرده‌ای چون من گرفتارش نباشد

کی زند پروانه گرم سوختن خود را بر آتش

روی دل مشتاق گر از جانب یارش نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر اندوه و درد دل عاشقی است که به شدت از جدایی و هجرت رنج می‌برد. شاعر با استفاده از تشبیهات مختلف، نشان می‌دهد که عشق و وابستگی واقعی به کسانی که در زندگی‌اش تجربه نکرده‌اند، امکان‌پذیر نیست. او به سوز دل و حسرتی اشاره می‌کند که در نبود معشوق احساس می‌شود و تلخی جدایی را به تصویر می‌کشد. همچنین، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در عشق‌های واقعی، تعلق و حضور طرف مقابل ضروری است و در غیر این صورت، احساسات بی‌معنا خواهند بود. در نهایت، این شعر ندا و جستجوی عمیق برای عشق و وفا را به تصویر می‌کشد.