شمارهٔ ۱۴۱ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شام شد زلف سیاه تو به یادم آمد
گشت طالع مه و ماه تو به یادم آمد
دوش در بادیه رم کرده غزالی میگشت
گردش چشم سیاه تو به یادم آمد
بر سر شاخ کله گوشه گل باد شکست
شکن طرف کلاه تو به یادم آمد
خنجر غرقه به خون در کف مستی دیدم
تیغ خونریز نگاه تو به یادم آمد
به خسی آتشی از جلوه برقی افتاد
حال خود بر سر راه تو به یادم آمد
تیری آمد به هدف تند ز شستی مشتاق
سرعت ناوک آه تو به یادم آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با یادآوری زیباییها و جذابیتهای محبوبش، احساسات و خاطرات عاشقانه خود را بیان میکند. او به زیباییهای ظاهری و احساساتی که در ارتباط با معشوقهاش دارد، اشاره میکند و از نمادهایی چون زلف، چشم، و نگاه او برای بیان این احساسات استفاده میکند. علاوه بر این، موقعیتهای عاشقانه و لحظات خاصی که در خاطرش نقش بستهاند، به توصیف زیبایی و تأثیر عمیق معشوقهاش بر او کمک میکند. در کل، شعری سرشار از عشق و یادآوری لحظات شیرین عاشقانه است.