نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود

در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود

بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم

نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود

میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی

سرگشته نه پروانه هر انجمنی بود

آگاه نبودم ز شب تیره عشاق

در گوش دلم قصه هجران سخنی بود

کی داشت دلم حسرت یکبوسه که چون خال

این گوشه‌نشین ساکن کنج دهنی بود

نی‌نی غلطم این همه مشتاق فسانه است

کی دامن وصلی بکف همچو منی بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حس و حالت خود پس از وصالی می‌پردازد که به نوعی شبیه به پیوندی است که او را در دنیای خود راضی و خوشحال نگه داشته است. او به خوشی و شادابی خود در باغچه‌ای اشاره دارد که در آن سیب‌هایی زیبایی وجود دارد. با این حال، او مانند مرغی اسیر است که نه حسرت باغی دارد و نه آرزوی چمنی. دل او در شب‌ها به دور چراغی می‌گردد و گیج و آشفته است، بی‌خبر از تاریکی و دردهای عشق. شاعر می‌گوید که تا به حال حسرت بوسه‌ای را نخورده و در عمق دلش تنها داستان جدایی وجود دارد. در نهایت، او تأکید می‌کند که این همه اشتیاق و حسرت داستان‌گونه است و کسی به اندازه او در جستجوی وصالی نبوده است.