نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن

من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد

که ز غیرتم کشد آن ستم که ز دوست بر دگری رسد

طلبی نگین وصال او به کف اینقدر ز چه مدعی

گهری چنین نه سزا بود که به چون تو بدگهری رسد

همه بلبلان و سرود خوش من و ناله‌ای که درین چمن

ز سرایتش دو سه قطره‌ای ز دلی به چشم تری رسد

بنشان ز بوسه آتش دل تشنه‌کام وصال خود

چه زیان دجله ز قطره‌ای که به آتشین‌جگری رسد

نکنم طلب ز جحیم هم که تری ز چشم ترم برد

که عیان بود چه به قلزمی ز حرارت شرری رسد

ز تو شهره‌ام چه به شهر و کوچه نهان کنم غمت از عدو

به کسی که شق شده پرده‌اش چه ضرر ز پرده‌دری رسد

تو که باغ پرگل و میوه‌ای چه تمتع از تو که هیچگه

نه به بلبلان ز تو نکهتی نه به باغبان ثمری رسد

شده روزگار من این چنین ز غمت سیاه و نیم غمین

نرسد ز دور فلک شبی که نه از پیش سحری رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و عشق ناموفق خود سخن می‌گوید. او به احساسات شدید خود اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود تلاش‌ها و ناله‌هایش، عشق او به معشوق به جایی نمی‌رسد. شاعر در نهایت به ناامیدی و تاریکی روزگار خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ‌گاه از رنج جدایی رهایی نخواهد یافت. به طور کلی، مضمون شعر عشق و غم ناشی از آن است، که در آن شاعر با صدای ضعیف خود از عواطف عمیق و ناامیدی خود می‌نالد.