نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۶ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن

منم آنکه هر نفسم به دل ستمی ز عشوه‌گری رسد

غم دلبری نشود کهن که ز تازه تازه‌تری رسد

به سریر سلطنت آن صنم زند از نشاط و سرور دم

به امید این من و کنج غم که ز یوسفم خبری رسد

منم آنکه می‌کشدم به خون ز خدنگ رشک شهید خود

ز کمان ناز تو ناوکی به غلط چو بر جگری رسد

همه زخم حسرتم از لبت من خسته‌دل نبود روا

نمکی ز شهد تبسمت به جراحت دگری رسد

شده روز من چه شب سیه ز ندیدنت چه خوش آن زمان

که ز چهره پرده برافکنی و شب مرا سحری رسد

رهم از محیط غمت چه سان که ز سخت‌گیری آسمان

نه به ساحلی گذرم فتد نه به کشتی‌ام خطری رسد

چه کنم اگر من خسته جان به ره وفا نکنم فغان

نه نسیمی از طرفی وزد نه ز جانبی خبری رسد

چه حذر ز خصم قوی مرا که اگر رسد مددی ز تو

سپه عدو شکند به هم به شکستگان ظفری رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و درد جدایی سخن می‌گوید. عاشق در هر نفس خود احساس زخم و غمی عمیق را تجربه می‌کند که ناشی از جذبه و عشق معشوق است. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند که باعث شادی و نشاط اوست و در عین حال امید دارد روزی خبری از محبوبش به او برسد. عاشق با بی‌تابی در انتظار است و از دوری معشوق رنج می‌برد، احساس می‌کند که هیچ کمکی از جانب اطرافش نمی‌تواند به او آرامش دهد. او در تلاش است تا از سختی‌های زندگی فرار کند، اما هیچ راهی جز تحمل درد عشق نمی‌یابد. در نهایت، او بر این باور است که اگر معشوق او را یاری کند، می‌تواند بر دشمنانش غلبه کند و به پیروزی برسد.