نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتن

چه شود که اهل جهان به کسی ز تف غم او شرری نرسد

که به سوز دل پر از آتش ما رسد او جز او دگری نرسد

نروم به چه سان ز ولایت تو ز جفای برون ز نهایت تو

که ز گوشه چشم عنایت تو من غمزده را نظری نرسد

به حَدیقه وصل تو پیر و جوان همه را شده خون ز دو دیده روان

که درخت پرثمر است و از آن به ثمرطلبان ثمری نرسد

نه به ناله‌ام از ستمت بر کس نه به بادیه‌ام به فقان چو جرس

من خسته غمت به تو گویم و بس که به درد دلم دگری نرسد

شده قسمت ما چو فسرده‌دلان خنکی ز بس از دم سرد جهان

شود آتش ار همه کون و مکان به سمندری شرری نرسد

تو که جور تو آمده بر دل ما همه راحت جان نبود عجبی

که رسد پی هم ز تو سنگ جفا و به شیشه ما خطری نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از جدایی و بی‌توجهی معشوق صحبت می‌کند و بیان می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند به عمق رنج او پی ببرد. او به شدت به معشوق وابسته است و از جفای دنیا و مشکلات زندگی می‌نالد. شاعر تأکید می‌کند که با وجود همه سختی‌ها و آلام، فقط خود اوست که می‌تواند دردش را درک کند و دیگران نمی‌توانند به او کمکی کنند. در نهایت، شاعر به تلخی و سردی زندگی اشاره می‌کند و بر تأثیر منفی جدایی از معشوق تأکید دارد.