نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۹ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

یارم به کنار امشب آمد

جانی ز نوم به قالب آمد

بازآ که چو ساغر پر از می

جانم ز غم تو بر لب آمد

وصل تو به هجر شد مبدل

روزم رفت وز پی شب آمد

از سوز غمت فغان که دوزخ

یک شعله ز تاب این تب آمد

عشق استادیست کز ازل عقل

چون طفلانش به مکتب آمد

تو ای مه مهروش که حالت

سرمایه رشک کوکب آمد

آن مطلوبی که طالبان را

سودای تو عین مطلب آمد

سیب زنخت که منزل او

بالای ترنج غبغب آمد

گر نیمه شبی به دست مشتاق

آمد به هزار یارب آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و غم جدایی صحبت می‌کند. او به نزدیکی یارش اشاره دارد که باعث می‌شود جانش از درد جدایی به لب برسد. وصل یار به هجر تبدیل شده و روزها به شب تبدیل می‌شوند. غم عشق او به حدی است که مانند شعله‌ای سوزان احساس می‌شود. عشق را به استاد و عقل را به کودکی که به مکتب می‌رود تشبیه می‌کند. او از زیبایی یار و حسرت دیگران بر زیبایی او سخن می‌گوید. شاعر به طور کلی حالتی از اشتیاق و آرزو را بیان می‌کند که در دل عاشق وجود دارد.