شمارهٔ ۱۵ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تا کی به ما نشینی بیگانهوار یارا
آخر تفقدی کن یاران آشنا را
جانم فدای آن دم کز بعد انتظاری
باز آید آشنایی بنوازد آشنا را
دستم تو گیر یارب کز رنج خار وادی
محملنشین چه داند حال برهنهپا را
نبود ترا حذر چند از آه دردمندان
اندیشه کن که باشد گهگه اثر دعا را
چشم ترحم از یار دارم ولی چه سازم
خوبان نمینوازند عشاق بینوا را
روزی که شد دل ما روشن ز صیقل عشق
آیینه بود در زنگ جام جهاننما را
منعم ز بیقراری بیاو مکن که هرچند
کردم طلب نجستم صبر گریزپا را
بیگانهام ز خود ساخت بوی تو تا چه باشد
حال کسی که بیند دیدار آشنا را
زر میشود به کف خاک ز اکسیر بینیازی
گو از جهان بکش دست جویای کیمیا را
مشتاق اگر ز بزمش دورم عجب نباشد
در بارگاه سلطان کی ره بود گدا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و انتظار شاعر برای دیدار یاری آشنا است. شاعر از بیگانهوار نشستن یار و عدم توجه او به دوستان واقعی خود گله میکند و از خداوند میخواهد که او را از رنج و دردهای زندگی آزاد کند. او به یادآوری میآورد که در زمانهای سخت، دعا و عشق میتوانند تسکینی برای دلهای دردمند باشند. شاعر همچنین به زیبایی عشق و تأثیر آن بر روشنایی دل اشاره کرده و از دوری خود از معشوق احساس ناتوانی و بیقراری میکند. در نهایت، او با نمادگرایی به جستجوی نیایش و خواست واقعی در دلتنگیهایش میپردازد.