شمارهٔ ۱۶ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کاش بیرون فتد از سینه دل زار مرا
کشت نالیدن این مرغ گرفتار مرا
بیبقا شادی وصل تو و دانم که ز پی
آرد این خنده کم گریه بسیار مرا
چه شد ار داد بهصدرنگ گل آن گلبن ناز
که ازو نیست بجز دامن پرخار مرا
منم از رونق جنس هنر آفت زدهای
که زد آتش بدکان گرمی بازار مرا
گومبر جانب گلشن قفسم را صیاد
بس بود نالهای از حسرت گلزار مرا
نرود تیرگی از بخت بکوشش گو باد
روز روشن دگران را و شب تار مرا
آنکه آخر بصد افسانه بخوابم میکرد
ساخت از خواب عدم بهر چه بیدار مرا
گو طبیبم نکند چاره مریض عشقم
که دل خسته بود خوش تن بیمار مرا
نیست گویائیم از خویش چو طوطی مشتاق
این سخنهاست از آن آینه رخسار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج دل زار خود سخن میگوید. او آرزو دارد که این دل پر درد از سینهاش بیرون بیفتد و از گریه و نالههایش رها شود. به عشق بیبقای محبوبش اشاره میکند که چگونه خندههایش نمیتواند غمهایش را کم کند. به تلخی زیبایی و زبانی نافذ اشاره میکند که چگونه گلزار زندگیاش پر از خار است. او خود را آفتزده میبیند و از اینکه با وجود انتظار، هنوز در حسرت گلزار است، ناامید شده است. شاعر میگوید که نمیتواند از تیرگی بختش خلاص شود و در تلاش است تا روشنایی به شب تارش برگردد. در پایان، او به این نکته اشاره میکند که شاید هیچ درمانی برای درد عشقش وجود نداشته باشد و احساس میکند نتوانسته خودش را به درستی بیان کند.