نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

دل داد دامن از کف تا زلف یار خود را

هم روز ما سیه کرد هم روزگار خود را

چون صید دیده صیاد گیرد دلم تپیدن

هرجا که بینم از دور عاشق شکار خود را

کس برنداشت هرگز چون نقش پا ز خاکم

بر باد دادم آخر مشت غبار خود را

از سوز دل چنانم سرگرم در ته خاک

کز آه بر فروزم شمع مزار خود را

این بار از فراقت بیرون نمی‌برد جان

مشتاق یافت ز آغاز انجام کار خود را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عمق عشق و درد جدایی اشاره دارد. شاعر از سختی‌ها و تیرگی‌هایی که عشق به همراه دارد می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه دلش مثل صیادی در جستجوی شکار خود می‌تپد. او احساس می‌کند که اثر پاهایش بر خاک از بین رفته و دیگران نیز به او توجهی ندارند. همچنین از سوز دل و آتش آتش‌سوزی که در دل دارد می‌گوید و به این واقعیت اشاره می‌کند که او نمی‌تواند از جدایی محبوبش رها شود و این عشق برایش آغاز و انجام یکسانی دارد. به‌طور کلی، شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی است.