شمارهٔ ۱۶۰ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گرنه ز بیوفایی گل یاد میکند
بلبل بباغ بهر چه فریاد میکند
ما را ز ما خرید و ملولیم ما که او
هر بنده که میخرد آزاد میکند
آنم به بیستون محبت که ناخنم
در دست کار تیشه فرهاد میکند
روزی به دام افتد و از دیدهاش رود
خونی که صید در دل صیاد میکند
رشگم بخون کشید دگر آن شه بتان
قتل که را اشاره بجلاد میکند
بیجرم چشم ساغر می نیست پر ز خون
این بس گناه او که دلی شاد میکند
باشد برندهتر دم صبح اجل ز تیغ
شمع سحر عبث گله از باد میکند
مشتاق در غمت نه کنون طالب فناست
عمریست در هلاک خود امداد میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از جدایی است. بلبل در باغ فریاد میزند و از بیوفایی گل یاد میکند. شاعر به عشق خود اشاره کرده و میگوید که او (عشق) موجب آزادی روح است. در ادامه، شاعر از بیستونی محبت خود شکایت میکند و به حسرت و اشتیاق فراوانش نسبت به معشوق اشاره میکند. همچنین او از خونریزی و درد ناشی از عشق و جدایی میگوید و به بیگناهی خود در برابر غم و اندوه اشاره میکند. در نهایت، شاعر به تقدیر و سرنوشت اشاره میکند و نشان میدهد که او در آغوش غم و فراق، برای خود هلاکت میسازد.