نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

کی بود اینکه مدت فرقت یار بگذرد

صبح وصال دم زنداین شب تار بگذرد

موسم گل رسید و ما سر ز ملال زیر پر

آه اگر چنین بود حال و بهار بگذرد

شد دم مرگ و دردلم حسرت رویت آه اگر

بر سر من نیائی و کار ز کار بگذرد

رفتیم از کنار و شد وقت کز این دو چشم تر

دمبدمم دوجوی خون از دو کنار بگذرد

بلبل خسته را بگو باد خزان چو در رسد

عشوه گل بسر رود زحمت خار بگذرد

چون فن عشق کودگر یک فن و نگذرد اگر

عمر بکسب این هنر پس بچه کار بگذرد

حادثه زمانه را نیست تمیز نیک و بد

برق بلا بیک روش بر گل و خار بگذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات و دردهای ناشی از جدایی و دوری از معشوق می‌پردازد. او با اشاره به گذر زمان و تغییرات فصلی، به حسرت و آرزوی وصال معشوق خود اشاره می‌کند. شاعر از مرگ و مرگ‌زدگی خود می‌گوید و به آرزوهایی که جز حسرت نمی‌آورند اشاره دارد. در این میان، طبیعت و فصل بهار نیز به عنوان نمادی از بازگشت و زیبایی مطرح می‌شود. در نهایت، شاعر به بی‌ثباتی و ناپایداری حوادث زمانه اشاره می‌کند و می‌گوید که همه چیز گذراست، چه خوب و چه بد.