نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۶ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از باد زلف تو چو شکن درشکن شود

یارب مباد اینکه دلم بی‌وطن شود

باید ز عشق قوت بازو نه هر کسی

کافتاد تیشه‌ای بکفش کوهکن شود

عشقم رهاند از غم دنیا که دیده است

داغ نوی که مرهم داغ کهن شود

عمریست تلخ کامم ازین حسرت و نشد

یکبوسه قسمتم ز تو شیرین دهن شود

جز عجز ناید از من و جز سرکشی ز یار

گرمن توانم او شوم او نیز من شود

غافل مشو ز مرک که خیاط دهر دوخت

بهر که جامه‌ای که نه آخر کفن شود

زآن رفتم از درت که مبادا ز ناله‌ام

عشرت‌سرای کوی تو بیت‌الحزن شود

زاهد مخوان ز کفر بدینم که شد چو وقت

دستی که بت‌تراش بود بت‌شکن شود

مشتاق رفت آخر از آن کو ز جور غیر

نالان چو بلبلی که برون از چمن شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به عشق و دلتنگی اشاره می‌کند و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او از درد و غم ناشی از دوری از محبوب صحبت می‌کند و ابراز می‌کند که عشق واقعی نیاز به قدرت و اراده دارد. همچنین، نگران است که دلش بی‌وطن بماند و از روزگار می‌خواهد او را از غم رها کند. شاعر به حسرت‌هایش اشاره می‌کند و می‌گوید که آرزوی یک بوسه از معشوقش به دلش شیرینی می‌بخشد. در این شعر، او به بی‌پایانی روزگار و ناپایداری زندگی اشاره کرده و به عذاب و رنج ناشی از جدایی از معشوق می‌پردازد. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که عشق باعث می‌شود انسان به سمت جوانب مثبت زندگی گرایش پیدا کند و از زندگی نکوهش‌گر دوری کند.