نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۹ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نیست وقتی که مرا جان بر جانان نشود

چون شود در بر جانان ز دل و جان نشود

نه بزرگیست بدولت که همه عالم را

آرد ار زیر نگین دیو سلیمان نشود

گفتیم مرگ بود چاره هجران ترسم

جان سختی دهم و مشکلم آسان نشود

نبودش تنگ دل عشق شکفتن ورنه

غنچه‌ای نیست درین باغ که خندان نشود

گفت کامت ندهم تا ندهی جان ترسم

آخر از شومی بخت این شود و آن نشود

نیستی آب حیاتست بگوئید که خصر

قطره زن در طلب چشمه حیوان نشود

به شدی کوش که بهتر شوی ارنه ستمست

قطره گوهر شود و گوهر غلطان نشود

خود بخود کفر محبت شود آخر ایمان

کافر عشق تو گیرم که مسلمان شود

بس چراغی زپی سوختن ما مشتاق

گو شب تیره پروانه چراغان نشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد‌ها و غم‌های عاشقانه می‌پردازد. شاعر حس می‌کند که بدون معشوقش زندگی بی‌معناست و هیچ چیز نمی‌تواند او را شاد کند. او به مرگ به عنوان چاره‌ای برای دوری از معشوق فکر می‌کند، اما نگران است که این هم نتواند مشکلش را حل کند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق باعث می‌شود انسان به سختی دچار تنگنا شود و غم و احساساتش را نتواند به راحتی بیان کند. در نهایت، او به تنهایی و ناامیدی از بخت بدش اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که حتی تلاش برای بهتر شدن نیز ممکن است بی‌فایده باشد. به طور کلی، این شعر در مورد درد عشق و ناتوانی در رسیدن به خوشبختی سخن می‌گوید.