نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

نیست کس به عهد ما یار یار خویش را

دوست خصم جان بود دوستدار خویش را

آن سیاه کوکبم کز غم تو کرده‌ام

تیره همچو روز خود روزگار خویش را

او به رخش ناز و من خاک رهگذر چسان

دست بر عنان زنم شهسوار خویش را

مهر من طلوع کند در هوای خود ببین

اضطراب ذره بی‌قرار خویش را

باز پیچ و خم مکن همچو شعله‌ام

یا برون کن از دلم خارخار خویش را

شد دل چون گدا خون ز رشک تا به کی

یار شهر بنگرم شهریار خویش را

مردم از ندیدنش ای خوش آن زمان که من

دیده بر رخ افکنم گلعذار خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف احساسات عمیق و دردناک عاشقانه است. شاعر به تنهایی و غم ناشی از عشقش اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس در این عشق او را یاری نمی‌کند. دوست او به مانند دشمنی برای جانش است و عشقش چنان عمیق است که به ضرر خود او تمام می‌شود. شاعر به تیره‌روزی و غم که به خاطر معشوقش به آن دچار شده، اشاره می‌کند و از اضطراب و بیقراری خود در دوری از محبوبش سخن می‌گوید. او از معشوق می‌خواهد که نه تنها پیچ و خم نکند، بلکه او را از این درد رها کند. در نهایت، شاعر آرزومند است که هرچه زودتر معشوق را ببیند و از زیبایی او لذت ببرد.