شمارهٔ ۱۹۲ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میکشم جوری از آن نرگس فتان که مپرس
میخورم خونی از آن غنچه خندان که مپرس
آه از محنت هجر تو که حالی دارم
روز وصل تو بیاد شب هجران که مپرس
کرده پابست قفس الفت صیاد مرا
ورنه هست آنقدرم ذوق گلستان که مپرس
گفتمش صبر ز بیداد تو ورزم تا کی
گفت اگر هست ترا حوصله چندان که مپرس
حذر از شعله آهی که برآید ز دلم
آتشی هست درین سوخته پنهان که مپرس
ز آنچه از تیر تو باشد به دلم پرسیدی
آنقدر بر سر هم ریخته پیکان که مپرس
مگر آورد صبا نکهت زلفت کامشب
حال مشتاق به حدیست پریشان که مپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به دوری و غم عشقش اشاره میکند و از درد و رنجی که به خاطر جدایی از معشوقش متحمل میشود میگوید. او وصف عشق و دلتنگی خود را با تصاویری از گل و آتش به تصویر میکشد و به طرف مقابل میفهماند که حالش به قدری بد است که نیازی به پرسیدن ندارد. همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر آن بر روح و دل خود اشاره میکند و تأکید دارد که هرچه بیشتر درباره احساساتش بپرسند، جز غم و درد چیزی نخواهد گفت.