نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نیامد بر لبم آهی ز سوز عشق تا بودم

سراپا سوختم اما بکس ظاهر نشد دودم

قدح‌پیما تو با اغیار دوش و تا سحر هر دم

من از حسرت ز خون دل چه ساغرها که پیمودم

سزد اشک ار بدامن بستر دیار از رخم اکنون

که صدره دامن پاکش بخون دیده آلودم

ز عمر کوتهم در آخر بزم فلک شمعی

که دیرم آسمان افروخت اما میکشد زودم

بس اینم کز خریداران یوسف طلعتی باشم

سر موئی ز سودای محبت نبود ارسودم

براه وعده بودم مضطرب عمری چو یار آمد

بپایش از نشاط افتادم و جان دادم آسودم

میفکن همچو نقش پابراهش از جفاروئی

که بر پای سگ کوی تو عمری از وفا سودم

ننالم گر به خفت راندی از بزمم از این نالم

که مقبول تو اغیار و من بدبخت مردودم

فغان از سرکشیهای تو ای سروسهی کاخر

برآمد جانم اما برنیامد از تو مقصودم

ندارم بهره از لطف عامت لیک جور تو

باین گز دیگران مخصوص من شد از تو خشنودم

نشد صاف می وصلت نصیبم هرگز و عمری

چه خونها کز غمت از پردهای چشم پالودم

نترسم از فنا مشتاق کز اعجاز عشق آمد

که صد ره گر شوم معدوم سازدباز موجودم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و عشق عمیق یک عاشق است که در حال تجربه حسرت و سوختن در آتش عشق خود می‌باشد. او از عدم توانایی در ابراز احساساتش، بیان می‌کند که هرچند جسمش سوخته است، اما دودی از آن برنخاسته است. شاعر حسرت و غم را در دل خود دارد و می‌گوید که بر اثر عشق، حتی اشک‌هایش نیز بر بستر دیارش ریخته است. او به نقش خود در این بزم فلکی اشاره می‌کند و از کوتاهی عمرش و زودگذری شادی‌ها و آلامش سخن می‌گوید. همچنین به ناامیدی خود از عشق و بی‌اعتنایی معشوق نسبت به خود اشاره دارد و در پایان، با وجود همه دردها و فناها، به عشق و اعجاز آن اشاره می‌کند و امید دارد که دوباره موجود شود. این احساسات عمیق نشان‌دهنده تنهایی و غم عاشق در پی عشق است.