نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۹ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

ربود دوش چنان باده وصال تو هوشم

که تا صباح قیامت خراب باده دوشم

بحشر هم عجب از جور یار نیست که چون نی

برآورد چو زخاکم درآورد بخروشم

نه خود بحرف تو گویا شوم که شوق تو باشد

کلید قفل لب بسته و زبان خموشم

مرا چه سود زهم بزمیت که باتو نباشد

رهین گفت‌وشنو هیچگه زبانم و گوشم

بساغرم همه مشتاق زهر و شاد از اینم

که چرخ دل نخراشد ز نیش منت نوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از شوق و عطش برای وصال محبوب صحبت می‌کند. او به نوعی مستی از عشق دچار است و حس می‌کند که تا قیامت این حال او ادامه خواهد داشت. او به درد و رنج ناشی از جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در قیامت هم از جفای یار شگفت‌زده خواهد بود. شاعر به ناتوانی خود در بیان احساساتش اشاره کرده و به نظر می‌رسد که کلمات را نمی‌تواند به درستی بیان کند. در نهایت، او به این موضوع می‌پردازد که چه فایده‌ای به بزم و شادی می‌برد اگر محبوبش در کنار او نباشد، و از عشق و دردهای آن به عنوان یک نوشیدنی تلخ و شیرین یاد می‌کند.