نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۲ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دم مردن از آن با غیر یار آمد به بالینم

که می‌خواهد به صد تلخی برآید جان شیرینم

نمودی باز زلف عنبرین و خال مشکینم

سیه کردی شب و روزم تبه کردی دل و دینم

ز شرم از باغ وصلش بی‌نصیبم ساده‌لوحی بین

که دستم بسته‌اند و من به این خوشدل که گلچینم

در آب و آتشم از مهر و کینش کان ستم‌پیشه

نوازد گاهی از مهرم گدازد گاهی از کینم

دهم جان و نیم یکبارگی نومید ازو شاید

چراغ تربتم گردد نشد گر شمع بالینم

چو رفتی گر رود از دیده‌ام بینش چه خواهد شد

جهان را گو نبیند بی‌رخت چشم جهان‌بینم

نه گل بینم نه گلچینم ندانم بی‌گل رویت

کِیَم در باغ گیتی نه تماشایی نه گلچینم

نبخشد چاشنی آمیزشم مشتاق هر کس را

به کام خَصم تلخم، در مذاق دوست شیرینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این poem، از درد و رنجی که به خاطر جدایی از معشوقش می‌برد، سخن می‌گوید. او در آستانه مرگ است و در عین حال به تلخی و شیرینی احساساتش اشاره می‌کند. معشوق با زلف و خال خود زندگی او را تاریک کرده و روزها و شب‌هایش را خراب کرده است. او خود را در وضعیت عجیبی می‌بیند، گیر کرده بین عشق و کینه، و هیچ چیز در زندگی‌اش را زیبا نمی‌داند. شاعر از حسرت به باغ وصلی سخن می‌گوید که از آن بی نصیب است و تمام وجودش در آتش عشق می‌سوزد. او از نبود معشوق خود احساس تنهایی و ناامیدی می‌کند و دنیا را بی‌معنی می‌داند. در نهایت، او به تلخی ابراز می‌کند که عشقش به او نه طعم شیرینی می‌دهد و نه لذتی حقیقی.