شمارهٔ ۲۵۱ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر ز تن جانم و از سینه دل آید بیرون
تخم مهرت کیم از آب و گل آید بیرون
گر مرا ریشه جان ز آب و گل آید بیرون
مهر جور تو مبادم ز دل آید بیرون
عشق جرمیست که در روز قیامت از خاک
این گنه هر که ندارد خجل آید بیرون
عهد من گر گسلد یار دلم ممکن نیست
کز کف آن بت پیمانگسل آید بیرون
حذر از آه من سوخته جان کن کاتش
بارد ابری که ز دریای دل آید بیرون
هست دنیا چو خرابات که شد هر که در آن
داخل از کرده خود منفعل آید بیرون
چه عجب زین دل پرجوش که چون عقد گهر
اشکم از دیده بهم متصل آید بیرون
کی تواند رهد از قید خودی خود مشتاق
مگر از خویش بامداد دل آید بیرون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عمیق احساسات عاشقانه و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر جان او از تنش جدا شود، عشق و محبت در دل او باقی خواهد ماند. او به شدت به این موضوع اشاره میکند که عشق، گناهی است که در روز قیامت از دل آدمی آشکار میشود و کسی که این گناه را ندارد، خجل نمیشود. شاعر از وفاداری خود نسبت به معشوق سخن میگوید و اینکه هیچ وضعیت و شرایطی نمیتواند او را از عشقش جدا کند. همچنین، او به آتش اشک و دردی که ناشی از جدایی است، اشاره میکند و در نهایت به غیرقابل رهایی بودن از قید خودی و عشق میپردازد. کل شعر منعکسکننده احساساتی عمیق و پرشور در مواجهه با عشق و درد جدایی است.