شمارهٔ ۲۵۸ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا چند بکویش ایستم من
پندارد یار نیستم من
در باغ سحر شدم ببویش
خندید گل و گریستم من
خوش آنکه چو شاه و بنده در بزم
بنشیند یار و ایستم من
من قطره تو بحر در حقارت
پیداست بر تو چیستم من
زین زندگیم چه فیض مشتاق
گیرم بییار زیستم من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حس تنهایی و longing شاعر نسبت به یاری است که در کنار او نیست. شاعر با اینکه در باغی زیبا و پر از سحر و نشاط است، اما absence یار او را به گریه واداشته. او در برابر زیباییهای زندگی خود را در مقایسه با یار کوچک و ناچیز میبیند. در نهایت، شاعر به این فکر میکند که زندگی بدون یار چه معنایی دارد و از این وضعیت پر از حسرت و انتظار رنج میبرد.