شمارهٔ ۲۶۴ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کف پیاله به گلشن روم چسان بیتو
چه خون چه باده چه گلخن چه گلستان بیتو
چه گلبنی تو که هر سو برد سراسیمه
دلم چو طایر گم کرده آشیان بیتو
چه گل ز وصل توام بشکفد مرا که گذشت
بهار عمر به بیبرگی خزان بیتو
بیا که با تو مرا زیستن دمی خوشتر
هزار مرتبه از عمر جاودان بیتو
من از غم تو کشم خون تو با حریفان می
چنین تو بیمن و من ماندهام چنان بیتو
چنین که جوشد ازو خون چو خاروخس چه عجب
به سیلم ار دهد این چشم خونفشان بیتو
نیامدی به کنارم تو و از آتش شوق
چو شمع سوختم و رفتم از میان بیتو
ز نقش پا نشناسد کسم که از خواری
برابرم به زمین کرده آسمان بیتو
چه داند آنکه ندیدست ترکتازی سیل
به من چه میکند اشک سبکعنان بیتو
بیا ز لطف و ببین بیقراری مشتاق
که دیگرش نبود طاقت و توان بیتو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و فراق معشوق است. شاعر در حسرت لحظات زیبای همراهی با معشوق خود میسوزد و به ناکامی در زندگیاش بدون او اشاره میکند. او حس میکند زندگیاش بیمعنا و بیبرگ است و در حسرت وصال، قلبش مانند پرندهای گمشده به پرواز در آمده. شاعر میگوید که آتش شوق او را میسوزاند و بیمعشوقش، حتی اشکهایش نیز بیخودانه و بهسختی جاری میشود. او در نهایت از معشوقش میخواهد که بیاید و روشنایی زندگیاش را بازگرداند، زیرا بدون او تاب تحمل نخواهد داشت.