نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۵ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بنگاهی ز خودم بی‌خبر انداخته‌ای

دل من خوش که بحالم نظر انداخته‌ای

پرتو مهر توام نیست عجب کز خاکم

شام برداشته‌ای و سحر انداخته‌ای

گشته‌ای یار رقیب آه که بهر قتلم

رنگ نوریخته طرح دگر انداخته‌ای

بس جگرسوز بود داغ توزین آتش آه

که من سوخته را در جگر انداخته‌ای

خواهی ای شمع که گرد تو چو پروانه پرم

آتشم بهر چه بر بال و پر انداخته‌ای

گرم قتل منی و گشته فروتن برقیب

تیغ برداشته‌ای و سپر انداخته‌ای

پرگهر ساخته‌ای حقه یاقوت و زرشک

عقدها در دل درج گهر انداخته‌ای

کرده خونها بدل غیر ز غیرت نظری

که بحال من خونین جگر انداخته‌ای

توئی آن خانه برانداز که هرجا چون برق

کرده‌ای جلوه بسی خانه برانداخته‌ای

کی بمن ناو کی افکنده‌ای از جور که تو

پی آن تیر نه تیر دگر انداخته‌ای

ایکه دانی هوس از عشق به افسوس که تو

سنگ برداشته‌ای و گهر انداخته‌ای

کرده مشتاق که در وادی عشقت نالان

کز فغان شور درین بوم و بر انداخته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از وضعیتی صحبت می‌کند که بی‌خبر از خود است و در عجب است که محبوبش چگونه به او توجه کرده است. او با اشاره به عشقش، به شعله‌های آتشین دلش و رنجی که به خاطر این عشق متحمل شده، نیز اشاره می‌کند. بلای عشق و جدایی، او را به شدت آزار می‌دهد و احساس می‌کند که محبوبش با رفتار و نگاهی که دارد، او را به کام مرگ می‌کشاند. شاعر در این متن به تاسف و درد ناشی از عشق و حسرت‌های متعاقب آن می‌پردازد و به زیبایی و جذابیت محبوبش هم اشاراتی دارد که او را به تحسین وادار می‌کند. در نهایت، شاعر به شدت احساس ناامیدی و اشتیاق را بیان می‌کند و از عواطف درونی خود در این وادی عشق می‌نالد.