نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۸ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گو در ره عشقم نرسد راهنمائی

کافتاده‌ام و نیست مرا قوت پائی

پی برگ تراز گلبن خشگیم درین باغ

هیهات که مرغی رسد از ما بنوائی

ران اشک خود از چشم من افتاده که هرگز

زین قطره گیاهی نکند نشو و نمائی

آسوده بکوی عدمم کز کسی آنجا

نه بیم جفائیست نه امید وفائی

در راه صبا دیده امید مرا بس

گردی که گهی آوردم از کف پائی

تنها نه ز من عشق تو شد فاش که هر دم

سر میزند این آتش سوزنده ز جائی

مستیم و ندانیم درین میکده مشتاق

غیر از زدن دستی و کوبیدن پائی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و ناامیدی خود در عشق سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که راهنمایی در مسیر عشق ندارد و به دلیل ضعف و ناتوانی، به هیچ‌جا نمی‌تواند برود. او به خشکی باغی اشاره می‌کند که در آن به دنبال نشانه‌ای از زندگی است، اما به نظر می‌رسد هیچ امیدی به بهبود ندارد. شاعر در جستجوی آرامش در عدم است و از جفای دیگران و امید به وفای آنها بی‌نیاز شده است. او به تنهایی و بهیر به حالت مستی در میخانه اشاره می‌کند، جایی که او فقط به زدن دستی و کوبیدن پایی مشغول است و از درد درونی خود غافل است.