نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۵ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتی

ز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی

که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشم

چه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی

چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکم

به گام اولین چون نقش پا انداختی رفتی

تو چون سیل بهاران خانه‌پردازی که از هر ره

خرامان آمدی بس خانه ویران ساختی رفتی

جهان می‌شد ز هستی بی‌تو در چشمم سیه شادم

که از آیینه‌ام این زنگ را پرداختی رفتی

چه می‌دانی نیازم را که گر یک دم به دلجویی

نشستی در برم قامت به ناز افراختی رفتی

چه گویم بر من از جورت چه‌ها ای شهسوار آمد

زدی کشتی به تیغم توسن کین تاختی رفتی

چه داری تا کنی مشتاق دیگر رو به کوی او

که نقد دین و دل در عشقبازی باختی رفتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات شدید خود پس از رفتن معشوق صحبت می‌کند. او از آتش غضب و درد ناشی از جدایی می‌گوید و به زیبایی معشوق اشاره می‌کند که چگونه با رفتنش دلش را آتش زده است. شاعر به وفاداری و ارزش خود اشاره می‌کند و از عدم شناخت قدردانی معشوقش گله دارد. او همچنین به بی‌تابی و ویرانی که در اثر جدایی‌اش به وجود آمده، اشاره می‌کند و از بی‌نیازی خود بدون حضور معشوق سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از عشق و دلدادگی‌اش می‌گوید و به شدت شوق و نیاز خود را برای حضور دوباره معشوق بیان می‌کند.