شمارهٔ ۳۱۲ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
در آن گلشن مکن کو گلشنآرا گلشنآرایی
که جز در دامن گلچین نبیند گل تماشایی
مجو کار دل خویش و دل ما سنگدل از هم
نمیآید ز خارا شیشه و از شیشه خارایی
به صحرا سر نهادم در غمت از کنج تنهایی
گلی نشکفت از مستوری من غیر رسوایی
بلیلی چون دهم نسبت بت لیلیوش خود را
که باشد این غزال شهری آن آهوی صحرایی
به این ضعفم کنی تا کی لگدکوب جفا آخر
چه مقدار است مور ناتوانی را توانایی
ببخشا بر دل و جانم که دارند از جفای تو
نه این تاب و توانایی نه آن صبر و شکیبایی
به بالینم میا گو در شب هجران که میدانم
گرم بینی به حال مرگ بر حالم نبخشایی
کنم ترک می و میخانه کی زافسانه واعظ
که به از بادپیماییست صد ره بادهپیمایی
نکورویان سهیقدان همه رعنا همه زیبا
ولی ختمی تو ایشان را به رعنایی به زیبایی
کنونم بیتو در قالب نفس نبود خوشا وقتی
که گاهی میکشیدم نالهای در کنج تنهایی
مجو در موج خیز عشق مشتاق اختیار از من
عنانش در کف موج است کشتی شد چو دریایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و دردهای ناشی از جدایی میپردازد. شاعر در ابتدا به زیبایی گلشن اشاره میکند و میگوید که گلهایی که در دامن گلچین نیستند، قابل تماشا نیستند. او از بیاحساسی دل خود و دیگران میگوید و اینکه از دل سنگی نمیتوان زیبایی انتظار داشت. شاعر به تنهایی و غم خود اشاره کرده و میگوید که هیچ گلی به خاطر مستوری او نشکفته است. او همچنین به مقایسهٔ خود با معشوق میپردازد و ناتوانی و ضعف خود را در برابر جفا و بیمحلی معشوق بیان میکند. عواطف جریحهدارش را به زیبایی منتقل میکند و از عدم توانی در تحمل این جدایی سخن میگوید. در نهایت، او از نوشیدن باده و لذت از آن یاد کرده و به زیبایی معشوق اشاره میکند و آرزوی روزهایی را دارد که بدون غم و تنهایی باشد. شاعر میگوید که عشق یک دریا است و او در آن غرق شده است.