نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۵ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

بهر چه ز پرده برنمی‌آیی

کز لطف به چشم درنمی‌آیی

پنهانی و آشکار می‌بینم

پیدایی و در نظر نمی‌آیی

از کف ندهم چو عمر دامانت

دانم چو روی دگر نمی‌آیی

ز آن مانده تهی ز سروت آغوشم

کز سرکشیم به سر نمی‌آیی

کامم چو نمی‌دهی بود یکسان

گر می‌آیی و گر نمی‌آیی

از صول توأم چه سود گر خویشم

ناساخته بی‌خبر نمی‌آیی

مشتاق نمی‌روی به کوی او

یک ره که به چشم تر نمی‌آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و اشتیاق سراینده به معشوق است. او احساس می‌کند که معشوق به رغم پنهان بودنش، در زندگی‌اش حضوری پررنگ دارد. شاعر بیان می‌کند که حتی اگر معشوق ظاهر نشود یا کنار او نرود، عشق و وابستگی‌اش به او همچنان ادامه دارد. این عشق به اندازه‌ای عمیق است که حتی اگر معشوق به ظاهر در دسترس نباشد، دل‌تنگی و خواست او در دل شاعر باقی می‌ماند. در نهایت، احساس ناامیدی و انتظار او را نسبت به معشوق نشان می‌دهد.