شمارهٔ ۳۲۰ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعولن مفعولن مفعولن مفعولن
چون رفتی افکندی، بر خاکم از خواری
وقت آمد بازآئی، از خاکم برداری
بر خاکم افتاده، در راهت از خواری
تا کی تو رحم آری، از خاکم برداری
از زخمی هر لحظه، چندم جان آزاری
یا رحمی بر حالم، یا زخمی بس کاری
چندم دل آشامد، خون بیتو وقت آمد
بر حالم بخشائی، بر جانم رحم آری
تا الفت با دشمن، داری تو دارم من
گه ناله گه شیون، گه گریه گه زاری
ما گریان دل نالان، چند از تو گاهی کن
هم ما را دلجوئی، هم دل را دلداری
چون از کف ندهم دل، زان غمزه زان عشوه
این شغلش مکاری، و آن کارش عیاری
ای شبها تو خفته، رحمی کن کز هجرت
در جانم آتش زد، شمعآسا پنداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و خواری خود میگوید که به خاطر جدایی از محبوبش دچار رنج و عذاب است. او از محبوب میخواهد که بر خاک او بیفتد و رحم کند تا دوباره او را برادر خودش بگیرد. او به زخمهای ناشی از عشق و جدایی اشاره میکند و از محبوب میخواهد که بر حال او رحم کند. همچنین، شاعر از احساسات شدید خود مانند گریه و زاری یاد میکند و در نهایت به شبها و تنهایی خود اشاره میکند که به خاطر دوری از محبوبش، جانش در آتش عشق میسوزد.