شمارهٔ ۳۱۷ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداری
جفاکشان را شود مبدل به ناامیدی امیدواری
ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارم
چگونه زینپس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری
کسیست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانت
که دیده باشد هزار خفت کشیده باشد هزار خواری
رخ تو باشد ز دیده پنهان ز داغ دوری ز درد هجران
نه در برم دل نه در تنم جان قرار گیرد ز بیقراری
گذشت عمری که نیست ما را رهی به کویت گهی خدا را
ز یار دیرین بپرس ما را ز راه رسم وفا و یاری
ز عشق دارم به دل هزاران غم و درین غم چه چاره یاران
که غمگساری ز غمگساران نجوید دل ز غمگساری
ز بهر جورش چو من هلاکم ز شوق تیغش دلیست چاکم
از او چه نالم اگر به خاکم کشد به خاری کشد به زاری
جفایت از پی وفا ندارد چرا ز حسرت به خون نغلتم
که میزنی تو ز جور زخم و ز لطف مرهم نمیگذاری
بر آستانت ز درد مردم چو شمع کشته ز غم فسردم
چه باک از اینم که جان سپردم به خاک کویت گرم سپاری
چگونه مشتاق از آن جفاجو گهی ننالم گهی نگریم
که هست کارش به غیر رحم و بدردندان ستمشعاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که از عشق و جدایی میکشد سخن میگوید. او به طرف محبوبش نامه مینویسد و از جفای او شکایت میکند، در حالی که قلبش مملو از غم و حسرت است. شاعر به یار دیرین اشاره میکند و از او میخواهد که درباره وفا و یاری او بپرسد. او به زخمهای عمیقش و بیقراری ناشی از دوری محبوبش اشاره دارد و حس میکند که هیچکس نمیتواند دردش را درک کند. شاعر از وفاداریهایش به محبوب میگوید و اینکه حتی در میان درد و رنج، به عشقش ادامه میدهد و به امید بهبود وضعیت، به یاد محبوبش مینویسد.