نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

من کیستم ز خنجر بی‌رحم قاتلی

در خون خویش غوطه‌زنان مرغ بسملی

آمد بدلبری بت شیرین شمایلی

میدادمش بدست اگر داشتم دلی

مرگ ز بیم هجر رهاند وز امید وصل

چو غرقه چان سپرد چه بحری چه ساحلی

افتاد دلبری ز قفای دلم ببین

صیاد زیرکی ز پی صید غافلی

اجر شهادتش نبود اگر طلب کند

در حشر خون خویش شهیدی ز قاتلی

بازآ که گشت موسم گل چند سو زدم

داغی زهر گلی که برآرد سر از گلی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر می‌پردازد. او از خود می‌پرسد که کیست و در چه وضعیت عاطفی قرار دارد. با تصویرسازی از خنجر قاتل و حالتی بسمل، به عمق جراحت‌های روحی و عاطفی‌اش اشاره دارد. او به دلبری می‌اندیشد که اگر عاشق بود، می‌توانست با او باشد. همچنین، مرگ را در قلبش احساس می‌کند و می‌داند که رابطه‌اش با معشوق پایان‌ناپذیر است. شاعر از گرمی و زیبایی گل‌ها و داغی درونش سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که این احساسات او را به سمت عشق و اندوه می‌کشاند. در نهایت، او درخواست بازگشت را می‌کند، شاید به خاطر تجدید حیات عاطفی یا عشق.