شمارهٔ ۵۲ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتی تو ز بزم و نه همین نشئه ز می رفت
تأثیر ز آواز دف و ناله نی رفت
من بیخود شوقم بره وعده چه دانم
قاصد ز سر کوی تو کی آمد و کی رفت
چون غنچه دلم وانشود بی تو گرفتم
صد فصل بهار آمد و صد موسم دی رفت
خونی تو که در بزم بدل کردیم از ناز
رفتی و ز چشمم همه چون شیشه می رفت
یار آمد و صد شکوه بدل داشتم از وی
رفتم چو کنم سر گلهای وای که وی رفت
رفت از برم آن سروسهی وز دل و جانم
صد آه ز دنبالش و صد ناله ز پی رفت
فریاد که بختش نرسانید به لیلی
مجنون اگر از بادیه صد بار بحی رفت
نالان نشوی تا ز فراقی تو چه دانی
کز درد جدائی نیستان چه به نی رفت
کردیم ز خاک در و نقش قدمت یاد
هرجا سخن از تخت جم و افسر کی رفت
مشتاق که آمد بر او شکوه کان دوش
چون گرد ره دور و دراز گله طی رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جدایی و غم فراق معشوق صحبت میکند. او از حالتی میگوید که پس از رفتن یار، همه چیز تحت تأثیر این جدایی قرار گرفته است. به یاد خاطرات خوش گذشته و زیباییهای عشق میافتد و از ناله و درد جدایی سخن میگوید. شاعر اشاره میکند که هر فصل زیبایی و شکوفایی به یاد او تلخ و بیمعنا گشته و حتی قلبش همچون غنچه بسته شده است. او با حسرت به گذشته و لحظاتی که با یار داشته، مینگرد و از حسرت و درد فراق به فریاد میآید. در نهایت، تصویر غمانگیز جدایی و اندوهی عمیق از دست دادن عشق را به تصویر میکشد.