نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۵ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از جسم بکوی یار جان رفت

مرغی ز قفس به آشیان رفت

از رفتن همرهان صد افسوس

تنها ماندیم و کاروان رفت

مرغی نگشوده پر بشاخی

صد باغ بغارت خزان رفت

صد بار بتیر حسرتم کشت

تا یار به خانه کمان رفت

تا بر سر زد گلی ز شاخی

صد خار بپای باغبان رفت

کاین مرغ اسیر در قفس ماند

چندانکه ز یادش آشیان رفت

مشتاق ز قید او نخواهد

هرگز بسراغ آشیان رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف احساس تنهایی و ناامیدی است. شاعر از رفتن یار و جدایی از او سخن می‌گوید و به توصیف پرنده‌ای می‌پردازد که از قفس به آشیان خود رفته است. او از فقدان همرهانش حسرت می‌خورد و بیان می‌کند که دیگران به خانه خود رفته‌اند و او تنها مانده است. احساس درد ناشی از عشق ورزیدن به یار و عدم امکان رسیدن به او، و همچنین غم ناشی از غیبت و بی‌خبر ماندن از او، در این اشعار جریان دارد.