نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم ز خاک ره آن غیرت پری برداشت

ز دستم این گهر افتاد و گوهری برداشت

از آن بداغ جنون سرخوشم که نتواند

زمانه از سرم این تاج سروری برداشت

فغان ز جنس گساد وفا که می‌یابد

ز سود آن نظر از قحط مشتری برداشت

ز ترک مهر مه من بخواجه ماند

که دست از روش بنده‌پروری برداشت

رهین منت دون همتان مشو که بتن

ز پیله‌ور نتوان نازجوهری برداشت

بتی که چاشنی لطف داشت بیدادش

ز ما چه دید که دست از ستمگری برداشت

باین خوشم که پس از قتل خویشتن مشتاق

که خون ما پی آن ترک لشگری برداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات عمیق و دردناک شاعر در مورد جدایی و وفا سخن می‌گوید. شاعر از حسرت و فقدانهایی که تجربه کرده، می‌گوید و به غیرت و ارزش‌های درونیش اشاره می‌کند. او از تاج سروری‌ای که بر سر دارد، صحبت می‌کند و اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از او بگیرد. همچنین، به وفاداری و ماهیت عشق اشاره دارد و از درد جدایی و عدم وفا گلایه می‌کند. در نهایت، شاعر به یک نوع شوق و آرزو پس از مرگ خود اشاره می‌کند، که نشان‌دهنده ادامه‌ی زندگی و عشقش حتی در شرایط سخت است.