شمارهٔ ۷۵ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوی غربت آن بت خودکام محمل بست و رفت
طرفه شهبازی مرا از دام غافل جست و رفت
پای من برناید از گل ورنه در راه طلب
سوی منزل رهروی هر گام از گل رست و رفت
نه دل ما را همین از نیش غم افکار ساخت
هر طرف ان سر و سیم اندام صد دل خست و رفت
گر حجاب از دیدنش مانع نبودش پس چرا
ساخت پیش چهره گلفام حایل دست و رفت
گر نبود از باده امشب سرگران با من چرا
گشت در بزم من ناکام داخل مست و رفت
ریخت خونم را و بر خاکم فکند افغان که ساخت
از ره کینم چو نقش گام قاتل پست و رفت
از کمندش جستی و شد ورد مشتاق این سخن
طرفه شهبازی مرا از دام غافل جست و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی حسرت و غربت سراینده نسبت به محبوبیست که او را ترک کرده است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر جدایی از این معشوق تجربه میکند، سخن میگوید. او به چالشهایی که در مسیر عشق با آنها مواجه است اشاره میکند و میگوید که اگرچه در تلاش است، اما همچنان احساس ناراحتی و ناامیدی میکند. تصاویر زیبا و استعارههای شاعرانه دربارهی معشوق و غم جدایی، احساسات عمیق و پیچیده شاعر را به خوبی منتقل میکند. در نهایت، شاعر از ناکامی و فرار معشوق از او سخن میگوید، که بر درد و رنج او میافزاید.