نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به دل چگونه توان داغ عشق پنهان داشت

به پنبه آتش‌سوزان نهفته نتوان داشت

نشد نصیبم از آن بوسه چه حالست این

که تشنه مردم و لعل تو آب حیوان داشت

به خون عاشق از اظهار عشق تشنه شوی

فغان که درد ترا باید از تو پنهان داشت

نگین سلطنتست از دو کون کندن دل

گمان مکن که چنین خاتمی سلیمان داشت

بیا که در تن ما بی‌رخ تو شکوه جان

شکایتست که یوسف ز رنج زندان داشت

خوش آن مریض که در بستر رضا جان داد

نه انتظار طبیب و نه فکر درمان داشت

رود زیاد به ساحل رسیده را حالی

که از طلاطم دریا بروز طوفان داشت

کنون نه دیده من در طلسم حیرت از اوست

مرا چو آینه رویت همیشه حیران داشت

دمید صبح شب عمر و دم نزد صبحم

خوش آن زمان که شب انتظار پایان داشت

فکند ناله مشتاق در جهان آتش

ز داغ‌ها که به جان از فراق جانان داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد درد و رنج عشق و جدایی است. شاعر احساس می‌کند که نمی‌تواند عشق پنهانش را به راحتی تحمل کند و در درون خود آتش عشق را احساس می‌کند. او به یاد بوسه‌ای می‌افتد که هرگز نصیبش نشده و تشنگی عاطفی‌اش را توصیف می‌کند. همچنین بیان می‌کند که عشق واقعی درد همراه دارد و نمی‌تواند آن را از معشوق پنهان کند. شاعر به زیبایی عشق و دلشکستگی های ناشی از آن اشاره می‌کند و به مفهوم رضا و تسلیم در برابر سرنوشت می‌رسد. در پایان، او از دل خسته و ناله مشتاقی که ناشی از فراق است، سخن می‌گوید. این شعر به طور کلی حاکی از عمق احساسات عاشقانه، انتظار و رنج است.