شمارهٔ ۸۲ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زد قدم هرکس به گیتی پیشه دیگر گرفت
وقت رندی خوش که در دیر آمد و ساغر گرفت
در هوای گلشن آن مرغ به خاک افتادهام
کاتشم از گرم پروازی به بال و پر گرفت
جور کمتر کن مبین کوتاه دستم را که هست
عاجز اما میتواند دامن داور گرفت
نیست در عالم جوانمردی چو پیر میفروش
کو بر من می ز زاهد خرقه و دفتر گرفت
در خرابات مغان کی زیردست غم شویم
تا ز دستی میتواند دست ما ساغر گرفت
هیچکس لب تا دم مردن نبست از حرف عشق
این حکایت را بپایان چون رساند از سر گرفت
شعلهگر از ازل از آه گرمی برنخاست
آسمان بهر چه یارب رنگ خاکستر گرفت
آه گرمی بر لب مشتاق دوش از دل رسید
رفت تا در خود کشد دم پای تا سر درگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی حال و هوا و تجربههای انسانی در مواجهه با عشق و زندگی میپردازد. شاعر با اشاره به گذر زمان و تغییر پیشهها، به لذتهای رندی و نوشیدن ساغر در مراسمها اشاره میکند. احساسات عاشقانه و ناامیدی در تقابلی با دنیای مادی به تصویر کشیده شده است. همچنین، شاعر بر این نکته تأکید دارد که در دنیای عاشقان، هیچکس از محبت و عشق بیخبر نیست و همه در جستجوی معنا و ارتباط با دیگران هستند. در نهایت، سفر روحی و احساسات عمیق انسانی در مواجهه با عشق و دشواریها به زیبایی توصیف شده است، و به نوعی از امید و ناامیدی در زندگی میگوید.