شمارهٔ ۸۳ مشتاق اصفهانی
مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز ناز هرگزت از من اگر سئوالی نیست
بدین خوشم که بدل از منت ملالی نیست
اگر بخاک نیفتم ز آشیان چکنم
مراکه قوت پرواز هست و بالی نیست
مجو نشاط طبیعت ز محفلی کانجا
میانه دو نگه گفتگوی حالی نیست
کی آن ز حال سیهبخت عشق آگاه است
که تیرهروز ز سودای خط و خالی نیست
مجو ز بلبل دستان سرای عشق نوا
در آن ریاض که مرغ ضعیف نالی نیست
چه داند آنچه به پیرانه سرکشم از عشق
کسیکه شیفته طفل خوردسالی نیست
زند بخرمن هستی گر آتشم چه عجب
مزاج سرکش او را که اعتدالی نیست
ز وصل یار وگر فال میزنی مشتاق
بگوبگو که ازین به خجسته فالی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر میگوید که اگر معشوق ناز کند و با او صحبت نکند، او چندان غمگین نیست زیرا از خوشیهای دوستیش لذت میبرد. او احساس میکند که بال و پر ندارد و نمیتواند از آشیانهاش پرواز کند. همچنین، او از طبیعت و نشاط موجود در جمعهای دوستانه ناامید است، چون به نظر او گفتگو و حال خوبی در آنجا وجود ندارد. شاعر به بدبختی و تلخی عشق اشاره میکند و از اینکه جوانان درک درستی از عشق ندارند، ابراز ناامیدی میکند. او به آتش عشق و بیتابیاش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر بسوزد، این جزئی از زندگی است. در نهایت، او معشوق را به سمت خود فرا میخواند و میگوید که در ناکامی نباید به فال و سرنوشتی خوشبین بود.