نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جز عشق که اشرف بود از جمله کمالات

دیگر به کمالی نتوان کرد مباهات

جویم به دعا چندت و خوانم به مناجات

من ذره تو خورشید من و وصل تو هیهات

ماجمله به تو قایم و تو قایم با لذات

تو شخصی و ما عکس تو عالم همه مرآت

از طلعت یار است ظهور همه عالم

خورشید بود آینه جلوه ذرات

بیخود همه کونین ز صهبای صفاتند

تا چیست شرابی که بود در قدح ذات

گردد سرم آسوده ز سودای تو حاشا

فارغ شودم دل ز تمنای تو هیهات

هرگز دل موری مخراش ار نتوانی

اول به کف آری سپر تیغ مکافات

گر باده به اندازه خوری نیست وبالت

این نکته چه خوش گفت به من پیر خرابات

حیرانی‌ام از عشق کنون نیست که عمری‌ست

در بازی شطرنج محبت شده‌ام مات

مشتاق من و خدمت میخانه که در عشق

نه عقده‌ام از زهد گشاید نه ز طامات

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان عشق به عنوان بالاترین کمالات می‌پردازد و تأکید می‌کند که هیچ کمال دیگری ارزش مباهات ندارد. او از معشوق خود خواسته و در دعا و مناجات به او وصل می‌جوید. شاعر خود را ذره‌ای از خورشید معشوق می‌داند و همه چیز را بازتابی از آن می‌بیند. عشق را به عنوان منبع ظهور همه زیبایی‌ها به تصویر می‌کشد و معتقد است که بی‌خودی و نشدن از فعالیت‌های دنیاست. او از تمنا و آرزوهای خود رنج می‌برد و این احساسات را در قالب ارتباط با میخانه و عشق بیان می‌کند. در نهایت، شاعر به حس حیرت و مات بودن در بازی عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ زهدی نمی‌تواند او را از این وضعیت رها کند.