نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بر اوست رحم که درمانده دل افتاده است

کدام عقده چو این عقده مشکل افتاده است

دمی بوصل تو چرخم چو آن غریق رساند

که مرده است وز دریا بساحل افتاده است

دلم ز کوی بتان کی رهد که هر قدمی است

بخاک دامی و صیاد غافل افتاده است

جز اشگ ما که بخود عمری از غمت نالید

کدام قطره بدریا مقابل افتاده است

براه کوی تو آن رهروم که چون شده خاک

بسعی باد گذراش بمنزل افتاده است

ز پایمال حوادث چه شکوه مجنونرا

که گشته گرد و بدنبال محمل افتاده است

ز برق نیست غمم مزرع مرا مشتاق

ز تاب تشنگی آتش به حاصل افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و رنج دل اشاره می‌کند و از رحمتی می‌گوید که به درماندگان می‌رسد. او به عقده‌های عاطفی و مشکلات زندگی اشاره می‌کند و احساس درماندگی و گمگشتگی خود را بیان می‌کند. شاعر خود را در حالتی می‌بیند که شبیه به غریقی است که به ساحل رسیده، اما هنوز زیر وزن سنگین غم و مشکلاتش مانده است. او از زیبایی‌ها و جذابیت‌های عشق سخن می‌گوید که باعث شده در دام احساسات گرفتار شود. شاعر همچنین به جریان زمان و حوادث سخت اشاره می‌کند که او را به زمین زده و در پی آن، انسان‌ها و عشق‌های خود را گم کرده است. غم او ناشی از دوری از محبوب نیست، بلکه به شدت درونش را می‌سوزاند و او را به زحمت می‌افکند.