نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گر بعاشق سر عتابش نیست

هرچه گویم چرا جوابش نیست

گر نه کارم بهجر خویش گذاشت

بهر قتلم چرا شتابش نیست

کوی عشقست چون گذرگه سیل

که بجز خانه خرابش نیست

چون زنم دیده برهم آینه‌وار

چشم حیران عشق خوابش نیست

زاری از عشق بس دلا کاتش

رحم بر گریه کبابش نیست

کشتئی را که داد تن بشکست

بیمی از بحر و انقلابش نیست

منم آن رهروی که عشق افکند

تشنه دروادئی که آبش نیست

گفتمش چاره کن غم مشتاق

که ز هجرت توان و تابش نیست

گفت سیماب‌وار جز مردن

چاره بهر اضطرابش نیست

گفتمش غیر از این علاج دگر

بهر سوز دل کبابش نیست

بر لب انگشت زد مرا یعنی

که خموش این سخن جوابش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج عاشقانه می‌پردازد. شاعر از عدم پاسخگویی معشوق و بی‌اعتنایی او گلایه می‌کند. او با تشبیهات مختلف، احساس تنهایی و‌ بی‌پناهی خود را به تصویر می‌کشد و عشق را به منزله آتشی سوزان و بی‌رحم توصیف می‌کند. شاعر از نداشتن چاره برای غم و درد عاشقانه صحبت می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که جز مرگ، راهی برای رهایی از این اضطراب وجود ندارد. در نهایت، معشوق به او علامت می‌دهد که از ادامه صحبت پرهیز کند، چون جواب برخی پرسش‌ها وجود ندارد.