نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷۶ - در بیان آمدن مرد عارف به تحصیل زاد ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

مرد و زن را چون سخن اینجا رسید

مخلصی مرد از جواب زن ندید

جوع هم او را همی خواندی به کار

جوع زن را شد معین و دستیار

اِشکم خالی نجوید جز غذا

نی قدر داند چه باشد نی قضا

مرد زاهد بست همت بر طلب

شد برون بهر طلب در نیم شب

ظلمت شب پردهٔ هر کار شد

زشت و زیبا را همه ستّار شد

شب بود خلوتسرای اهل راز

نازنینان را بود هنگام ناز

راست گفته هرچه گفته آگهان

کاب حیوان هست در ظلمت نهان

من دل شب را بسی بشکافتم

آب حیوان اندر آنجا یافتم

روز گرچه روشن و نورانی اَست

پیش نور شب ولی ظلمانی اَست

چونکه شب پُر نور آمد لاجرم

یولج الانوار گفتا ذالظلم

می‌نبینی بهمن و دی گر سجام

بسته گردد آب و بشکافد رخام

اندرونها جمله کانون می‌شود

دود از دلها به گردون می‌شود

همچنین چون نار می‌گردد برون

نور پیدا می‌شود در اندرون

می‌شود در نزد دانا آشکار

معنی اللیل یولجه النهار

ای برادر طالب آن نور باش

آفتابی در شب دیجور باش

با خروس عرش هم آواز شو

با طیور قدس در پرواز شو

زین بر نه توسن خورشید را

باز کن مرغولهٔ ناهید را

چار دعوت را شبی لبیک گو

سوی گردون راه خود یک یک بجو

مرهم زخم دل ناشاد خواه

از دم عیسی صبح امداد خواه

مرد عارف رفت بیرون از سرا

تا به رویش در گشاید از کجا

عاقبت برگ کدیور ساز کرد

شیئی لله بر دری آغاز کرد

حلقه بر در کوفت اندر خانه‌ای

آشنایی زد در بیگانه‌ای

ای هزاران حیف و عالمها فسوس

ای فغان از این زنان چابلوس

سالها نازش کشید آن دلنواز

کرد درها بر رخش از لطف باز

آب و نانش را فرستاد از کرم

زان فراموشش نشد یک نیم دم

نازهای ناروایش را کشید

عشوه‌های ناپسندش را خرید

هم طبیب گاهِ بیماریش بود

هم رفیق روزِ بی یاریش بود

دردهایش را همه درمان ازو

هم سرش از او و هم سامان ازو

منصب والای همرازیش داد

با خیال خویش دمسازیش داد

بی نیازی یک شبی آغاز کرد

حسن سازِ بی نیازی ساز کرد

جلوه‌ای فرمود استغنای حسن

دور باش خودنماییهای حسن

عهد و پیمان را شکست آن بیوفا

رو به سوی غیر آورد از جفا

پشت بر انعام بیچون کرد او

جانب اغیار دون آورد رو

دوست بستش یک شبی از امتحان

او گشایش جست از بیگانگان

آنکه سر بخشید و تن بخشید و جان

داد روزی و فرستاد آب و نان

عقل داد و چشم داد و گوش و دل

نور خود آمیخت با این آب و گل

رو به سوی خلوت خاصت نمود

در به روی از محفل قربت گشود

سالها نازت به صد عزت کشید

از عنایت عشوه‌هایت را خرید

بایدت یک شب کشیدن ناز او

جان فدای غمزهٔ غماز او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، شاعر به توصیف یک مرد و زن می‌پردازد که در جستجوی حقیقت و معنا هستند. مرد به دنبال کمال و رهایی از نیازهاست، اما زن به آن نیازهای دنیوی وابسته است. در شب، که عالم راز و مخفی است، مرد تلاش می‌کند تا از طریق معرفت و آگاهی به نور حقیقت دست یابد. همچنین، به جلوه‌های نور و ظلمات اشاره می‌کند که درک و فهم را از هم جداسازی می‌کند. در نهایت، به اهمیت وفا و ارتباط با حقیقت و پرهیز از وابستگی به مادیات تأکید می‌کند و به شنونده توصیه می‌کند که به جستجوی نور و معرفت بپردازد. شاعر به نوعی از تلاش مرد برای فرار از وابستگی‌های دنیوی و پیوستن به عالم معنوی و نور اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در این مسیر، انسان باید از اغیار دوری کند و به حقیقت خود برگردد.