شمارهٔ ۱۱۲ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر است
داغ سودا بر سر من آفتاب محشر است
تابش خورشید و مه از پرتو رخسار اوست
جبهه نورانی آئینه از روشنگر است
نیست خوبان را به جز آغوش عاشق جای امن
سرو قمری را چو طفلی در کنار مادر است
آخر از هنگامه ایام می باید گذشت
شمع را دایم از این اندیشه آتش بر سر است
پهلوی خود وقف خورشید قیامت می کند
هر که را امروز همچون شبنم از گل بستر است
کوکب آسایش من نیست در هفت آسمان
سرنوشت خود ندانم در کدامین دفتر است
بی رخ آن سبز خط گر جانب بستان روم
سبزه و گل پش چشمم آتش و خاکستر است
دل چرا بندد کسی بر هستی خود سیدا
شمع ما آزادگان در رهگذار صرصر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و درد جدایی است. شاعر با استعارههایی زیبا، احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از درد جدایی و داغ عشق صحبت میکند که بر دل و جانش سایه انداخته است. عشق را به آغوشی ایمن تشبیه میکند که فقط در آن آرامش یافت میشود. همچنین از ناپایداری زندگی و گذر زمان میگوید و به این نکته اشاره میکند که آسایش و آرامش در این دنیا برای او دستنیافتنی است. در نهایت، شاعر تاکید میکند که وجودش پر از احساسات و تلخیهای زندگی است و در مسیر عشق، همیشه با چالشها مواجه است.