شمارهٔ ۱۱۷ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در برم دل عندلیب بوستان گم کرده است
جان در اعضایم چو مرغ آشیان گم کرده است
لاله صحرا دهد از خیمه لیلی نشان
گردبادش خاکسار خان و مان گرم کرده است
سایه اقبال می جوید سریی مغز را
دولت دنیا همای استخوان گم کرده است
طفل دورافتاده از مادر شود پر ریخته
تیر تاب آورده آغوش کمان گم کرده است
لعل چون از کان برآید قدر خود را بشکند
بی صدف گوهر چو دندان دهان گم کرده است
چشم گردون می شود شبها سفید از انتظار
چرخ بی خورشید چون پیر و جوان گم کرده است
نیست در عالم قراری سیدا خورشید را
این غریب بی سر و پا کاروان گم کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساساتی عمیق و عاطفی را بیان میکند. او از دلتنگی و فقدان صحبت میکند و با تشبیهات مختلف، احساساتش را توصیف میکند. دل عندلیب در بوستان گم شده و زندگیاش سردرگم است. او به تصویرسازیهایی از طبیعت و وجود اشاره میکند، مانند لاله که نشانی از لیلی میدهد و خاکستر گردباد که خان و مان را گرم کرده است. او همچنین به جستجوی اقبال و خوشبختی اشاره میکند که دور از دسترس است و مانند یک طفل دورافتاده، احساساتش پریشان است. شاعر همچنین به کمبود و فقدان اشاره میکند، مانند لعل که بدون صدف ارزشش را گم کرده و چرخی که بیخورشید است. در نهایت، او به عدم ثبات و ناپایداری در زندگی و نبود نور و خوشبختی اشاره میکند و ابراز میکند که این غریب، کاروان خوشبختی را گم کرده است.