شمارهٔ ۱۳۱ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که از دلم آه شرر فغان برخاست
سپندوار به تعظیمش آسمان برخاست
زمانه پرده نشین کرد صبح محشر را
ز خواب چاشت چو آن فتنه جهان برخاست
به گل ز خانه خود عندلیب محمل بست
ز غنچه های چمن چون جرس فغان برخاست
کدام لاله رخ آهنگ بوستان کردست
که گل خزان شد و بلبل ز آشیان برخاست
کمان ابروی او را که بوده است استاد
به هر دلی که خدنگش نشست جان برخاست
شبی که قافله را شد نگار من رهبر
زمین چو گرد به دنبال کاروان بر خاست
مروتی که به هم بود اهل عالم را
کشیده تیغ به یکبار از میان برخاست
شنید خصم به هر جا کلام رنگینم
بسان غنچه گل مهر از دهان برخاست
نشین به صحبت پیران و تازه رو بر خیز
که آفتاب ز بزم فلک جوان برخاست
ز همنشینی تو سیدا شکفت چو گل
به خانه یی که تو باشی نمی توان برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با احساساتی عمیق و عاشقانه درباره محبوب و زیباییهای طبیعت سروده شده است. شاعر از شب خاصی میگوید که در آن دلش به تپش درآمده و آسمان به احترام محبوبش به تعظیم در آمده است. او تأثیر این شب را بر روی دنیا و طبیعت بیان میکند و به بیداری گلها و بلبلان اشاره دارد. شاعر همچنین به زیباییهای محبوبش و تأثیرش بر دلها اشاره میکند و میگوید که چگونه سخنانش مانند گلهای زیبا در میان مردم پخش شده است. در نهایت، شاعر به ارتباط خاصی که با محبوبش دارد و تأثیر آن بر زندگی خود اشاره میکند و فضایی از شور و شوق را به تصویر میکشد.