نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آمد بهار و شعله به سنگی نمانده است

در هیچ سینه یی دل تنگی نمانده است

از میکشان به گوش صدایی نمی رسد

بزم رباب و ناله چنگی نمانده است

نام و نشان ز ناله پیر و جوان مجوی

تأثیر در کمان و خدنگی نمانده است

مینای خسرو است پر از باده وصال

ای بیستون به دست تو سنگی نمانده است

دایم چو آفتاب به خود تیغ می کشم

ما را به دیگری سر جنگی نمانده است

کشتی فگنده اند به دریا حبابها

در بحر روزگار نهنگی نمانده است

گلهای نوبهار و جوانی خزان شدند

در باغ و هر بویی و رنگی نمانده است

صحرا و شهر خانه روباه گشته است

در کوه و بیشه شیر و پلنگی نمانده است

بر پا شکستگان نظری کس نمی کند

در هیچ شهر کوری و لنگی نمانده است

ای سیدا ز اهل جهان در زمان ما

ناموس و نام رفته و ننگی نمانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره آمدن بهار و پایان شادی و زیبایی‌ها صحبت می‌کند. شاعر به وضعیت دلسردکننده‌ای اشاره می‌کند که دیگر هیچ‌کس رنگ و بویی از خوشی و عشق را تجربه نمی‌کند. بزم‌های شاداب و صداهای خوش از میکشان دیگر وجود ندارد و دل‌ها پر از تنگی و غم است. او به آسیب‌های اجتماعی و از دست رفتن ارزش‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در این دوران، نام و نشانی از جوانی و شادابی باقی نمانده است. در نهایت، شاعر با ناامیدی از شرایط زمانه و از بین رفتن اصول اخلاقی روشنگری می‌کند و به زوال شخصیت‌های انسانی اشاره می‌کند.