نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۲ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت

آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت

ساغر خود را تهی برد از کف دریا حباب

عالم آبی که می گفتند او را دید و رفت

مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بست

رشته محنت به دست و پای من پیچید و رفت

می شود فردا ترازو بر سر او سایبان

هر که اینجا کرده های خویش را سنجید و رفت

ای خوش آن مرغی که در بستان سرای روزگار

سر برآرود از درون بیضه و بالید و رفت

گوشه گیران را خموشی می کند عالی گهر

از لب دریا دهان خود صدف پوشید و رفت

هر که چون مینای بتی گردنکشی در پای داشت

حاصل خود داد از ست و به سر غلطید و رفت

دل ز دست آرزوها خون شد و از دیده ریخت

عمرها بودیم با هم عاقبت رنجید و رفت

هر که در هنگام رحلت زین چمن برگی بزد

از بیابان عدم در هر قدم گل چید و رفت

قصه دنیاپرستان جهان نشنیدنی‌ست

حرفی از دیوانه‌ای دیوانه‌ای پرسید و رفت

باغبانی دوش خون می داد چون گل خلق را

برگ ریزان خزان شد کف به کف مالید و رفت

سیدا آمد به کویت شب به چندین اضطراب

تیغ بر کف داشتی از خوی تو ترسید و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف لحظات زیبای زندگی می‌پردازد که گذرایند و به زودی از دست می‌روند. او از گل و آرزوها، ساغری که از کف دریا خالی شده و مادرش که مسؤولیت‌ها و دردها را بر دوش او انداخته سخن می‌گوید. همچنین، به مراقبتی که باید از اعمال و رفتار خود داشته باشیم اشاره می‌کند و به زندگی مدام در حال تغییر و ناپایداری اشاره دارد. در پایان، شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی و گذر زمان می‌پردازد و به بی‌تفاوتی دنیاپرستان نسبت به این حقایق اشاره می‌کند. در کلیت، شعر بیانگر عواطف عمیق انسانی و ناپایداری زندگی است.