شمارهٔ ۱۳۴ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در هیچ سینه یی گل داغی نمانده است
در بزم روزگار چراغی نمانده است
مانند غنچه سر به گریبان کشیده ایم
ما را به سیر باغ دماغی نمانده است
دستی که گل زند به سر بلبلی کجاست
نخل شکوفه دار به باغی نمانده است
از جام اهل جود لبی تر نمی شود
زین باده قطره یی به ایاغی نمانده است
مرغان آرزو همه پرواز کرده اند
در صحن بوستان پر زاغی نمانده است
روشن کنند خلق چو پروانه خون خویش
از بس که روغنی به چراغی نمانده است
ای سیدا کرم ز جهان بس که گم شدست
از هیچ کس امید سراغی نمانده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این بیتها به نوعی احساس ناامیدی و فقدان را بیان میکنند. شاعر در این اشعار میگوید که هیچ نشانهای از شادی و زیبایی در زندگی باقی نمانده است. اعضای جامعه غمگین و بیحس شدهاند و همه چیز در حال نابودی است. او به غنچهای اشاره میکند که در خود فرو رفته و از محیط خود جدا شده است، همچنین از عدم وجود زیباییهای طبیعی و خوب در باغها و زندگی میگوید. در نهایت، اشارهای به ناامیدی از دیگران و جستجوی کمکی در میان آنها میکند، چرا که دیگر امیدی به بهبود اوضاع وجود ندارد.