نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۲ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از نظر تا ابروی او رفت دینم رفته است

سجده محراب از یاد جبینم رفته است

پنجه ام شد سوده تا دامانش آوردم به چنگ

در سراغ دستم اکنون آستینم رفته است

بس که عالم گشته مالامال از ظلم و ستم

مرحمت از خاطر آن نازنینم رفته است

تیشه برق حوادث را نمی بینم اثر

تند خوئی ها ز آه آتشینم رفته است

بس که نبود دانه یی در خرمن اهل کرم

ناخن کوشش ز دست خوشه چینم رفته است

گوشه گیران را طمع از بس که دارد بی قرار

استقامت از دل خلوت نشینم رفته است

نکته فهمان تا زبان و گوش خود بر بسته اند

خاصیت از خامه سحرآفرینم رفته است

تا به فکر نامه اعمال خود افتاده ام

خورد و خواب از خاطر اندوهگینم رفته است

هیچ کس را بس که از روز قیامت یاد نیست

می توانم گفت سستی در یقینم رفته است

یک سر موئیست در نازک خیالان امتیاز

قوت از اندیشه باریک بینم رفته است

سیدا در دل مرا امروز نقش قلب نیست

روزگاری شد که این نام از نگینم رفته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر درددل می‌کند و از درد و رنجی که از جدایی محبوب و سختی‌های زندگی متحمل شده، صحبت می‌کند. او ذکر می‌کند که عشق محبوبش دین و ایمانش را از او گرفته و تمام آرامش و آسایش را از دست داده است. به دلیل ظلم و ستم‌های موجود در دنیا، محبت و یاد آن نازنین نیز از دلش رفته و به تنهایی و بی‌کسی دچار شده است. شاعر به احساساتی چون ناامیدی، اندوه، و فقدان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که حتی تدبیر و دانش او نیز تحت تأثیر این احساسات قرار گرفته و از او دور شده‌اند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که زندگی‌اش تحت تأثیر یاد قیامت و اعمالش قرار گرفته و از تنها چیزی که برایش باقی‌مانده، فقط یاد محبوب است که آن نیز کم رنگ شده است.